Sunday, May 13, 2012

گوگوش - مرداب

میون یه دشت لخت زیر خورشید کویر
مونده یک مرداب پیر توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام

من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
اما از بخت سیام راهم افتاد به کویر
چشم من به اونجا بود پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم خاک منو زندونی کرد
آسمونم نبارید اونم سرگرونی کرد
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاک یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
هی بخارم می کنن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم

هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره
خاک تشنه همینم داره همراش می بره
خشک میشم تموم میشم فردا که خورشید میاد
شن جامو پر می کنه که میاره دست باد

استاد ایرج جنتی عطایی -

Wednesday, May 9, 2012

Philip King & His Harp Universe - Royalty

I rarely comment on the music I post here.  In my eyes, anything I write would not but degrade it.  Music is the ultimate mesmerizing beauty; the mysterious, captivating, hypnotic journey that each must embark on his own.

This time I would like to make an exception.

I was walking by the beach the other day when I saw this guy, Philip King, sitting in a corner playing his harp.  His music blended with the sound of hushing ocean waves and the cool breeze, instantly captivated my soul.  I was all but paralyzed.

Sat right there and let his music fill my soul for what felt like an eternity...

Truly fascinating.


"Love is as old as time,
and as new as the moment
it changes your life."