Sunday, October 30, 2011
Friday, October 28, 2011
Thursday, October 27, 2011
Wednesday, October 26, 2011
Sunday, October 23, 2011
فرزاد گلپایگانی
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقو ط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
به سخره می گیرم سقوطم را
که در غنای قهقه های خشک و خونینم
لذتی شهوانی ست
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
سقو
سقوط
سقوط
سقوط
سقوط
به سخره می گیرم سقوطم را
که در غنای قهقه های خشک و خونینم
لذتی شهوانی ست
The Bee Gees - I Started a Joke
[Pour a glass of whiskey and light a cigarette while listening to this one.]
Clint Mansell - The Last Man
سخاوتمندانه می بارد
غروب
بر مسلخ سرخ و سرد سینه ام
لیک
بر رخش ابلق امید
می تازد
چه بی تابانه و بی باک می تازد
این واپسین سوار زخمی نور
بر تبار سپاه سیاهی
بر کران بی کران تباهی
می دانم
نیک می دانم
هنگامه کوچ است
آه دریغا
آبستن است تاک سترون سینه ام
بغضی سترگ را
!که نُه نَه، نود ماهه است
!بغض من، کودکم
که می پیچی بر پیچک پر پیچ افکارم
که می خزی بر تاک تابناک رویایم
بنوش شهد شیرین فردا و فرداهایم
...بنوش شهد شیرین فردا و فرداهایم
جهان
جهان در اول دايره بود
بعد از تصادف با يک کفشدوزک
ذوزنقه شد
تا در چهار گوشه ناهمگون آن بنشينيم
!و براي هم پاپوش بدوزيم
!و شانه تخم مرغ، بوي كتاب ندهد
حسین پناهی -
خزان
خشم خزان در پیش
خواب خورشید نزدیک
می خزد سایه ی اندوه بر زمین خشک
پرده ها در می فکنم
پنجره ها می گشایم
غبار شادی از دل می تکانم
و پیشواز می روم مرگ لبخندم را
آری
!من نخستین پیغمبر واپسین خزان زمینم
کیش من
رخوت
اهورای من
اهریمن سیاه نخوت
!بپویید آدم ها
!بپویید
شانه در شانه، دست در دست
بپویید و از غم بگویید
گرد آیید و زانو زنید اهریمن ماتم را
جرعه ای یک بوسه
می گسارم غم در جام
ارزنی یک آغوش
می فشانم مرگ در کام
Alice in Chains - Nutshell
لِین استِیلی، وُکالیست آلیس این چيینز، خواننده ی این آهنگ که پس از سال ها درگیری با افسردگی و مواد مخدر سرانجام در 34 سالگی بر اثر اُوِردوز کوکاکیین و کراک در گذشت، این آهنگ را در آخرین سالهای زندگیش خونده. کلام سیاه این قطعه، سرگذشت سیاه تر لین استیلی و چهره ی سرد، بی روح و بی تفاوتش در یکی از آخرین اجراهای زنده ی این آهنگ، همیشه برای من در گذرهای بی پایانم از دخمه های تاریک افسردگی آرمش بخش بوده... هنوز امیدی هست.
گوگوش - نفس
اگه حتی بين ما فاصله يك نفسه
نفس منو بگير
برای يكی شدن اگه مرگ من بسه
نفس منو بگير
ای تو هم سقف عزيز ای تو هم گريه ی من
گريه هم فاصله بود
گريه ی آخر ما آخر بازي عشق
ختم اين قائله بود
جوانه
ما آن جوانه ی نابهنگامیم
خسته و خیس در رگبار خزان
یکه
سرمست
فاخر
فرتوت اما به جبر زمان
ناباور به مرگ بهار
چنگ آویخته ایم بر شاخ خیال
خیال محال

داریوش - وطن
آن هنگام که در نوردید
نفیر نفرت دیروز و امروزم را
گمانم نبود
روزی
آشیانه ای باید آغوشت را
پیچک دستانم
دیوانه وار مسحورم
و باقی فسانه است
بزرگراه. کویر. تنهایی. بزرگراهی در دل کویر تنهایی. وحشت و هیجان. افق: آتش. شراره های بی رحم و سوزان خورشید. رفتن و نرسیدن. جدال خونین بودن و نبودن. دایره های پیچاپیچ تردید. گدازه های سرخ تهدید. سردرگمی. به شماره افتادن ن..فس..ها. تپش های کوبنده ی قلبم. صدا. صدای بی صدایی. رخسار برافروخته ی امید. قهقه های خشک و هوس آلود کویر.
بزرگراه
کویر
تنهایی
.این راه را بازگشتی نیست
برگرفته از خواب دیشب -

Bread - If
[Well, what can I say about this song, or Bread for that matter? Bread is simply one of my all time favorite bands. Their graceful, elegant, eloquent music dazzles me every time. If you haven't listened to their music, you better damn well stop whatever the heck it is you are doing and listen to some Bread for your own sake and the sake of humanity. John Carmack once said Assembly is good for the soul of programmers. Fuck that shit! Bread is all you need. For your soul, and your body. Period.]
ستار - تکیه گاه
امشب، یک شب خیس و تب دار تابستانی، در تنهایی گزنده ی یکی از خیابان های سیاه پوش و پریشان لس آنجلس، قدم های من و ستار، سرد و خمود از کنار هم گذشتند. "تکیه گاه" تمام آن بود که بر رخوت ذهنم رخنه کرد.
...و چه ناچیزند کهکشان فاصله ها
Heatwave - Always and Forever
[Never mind the guy with mustache! This is fantastic music nonetheless.]
Road to The Sun
Road to The Sun
Sun, 16.7 miles
Photo Courtesy of Cody Weber
http://www.iamcodyweber.com/post/6354078121
Sun, 16.7 miles
جاده ای به سوی خورشید
خورشید، 27 کیلومتر
Photo Courtesy of Cody Weber
http://www.iamcodyweber.com/post/6354078121

Saturday, October 22, 2011
Underworld - Best Mamgu Ever
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند - زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است - ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی، این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟
من فقط بشرح یکی از این پیش آمدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولی می خواستم بگویم داغ آنرا همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع بآن یک قضاوت کلی بکنم؛ نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند - فقط میترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم - زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم - سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می بلعد - برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم: ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همه ی روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودم را بهتر بشناسم. افکار پوچ! - باشد، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند - آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟ آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آیا آنچه که حس می کنم، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟ من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی بکنم...
صادق هدایت - بوف کور
Bruce Springsteen - Dancing In The Dark
[Never thought I'd see the day when I'd listen to upbeat music, let alone sharing and commenting on one - but hey, the hell with it, this one is a good one.]
Subscribe to:
Comments (Atom)

