خشم خزان در پیش
خواب خورشید نزدیک
می خزد سایه ی اندوه بر زمین خشک
پرده ها در می فکنم
پنجره ها می گشایم
غبار شادی از دل می تکانم
و پیشواز می روم مرگ لبخندم را
آری
!من نخستین پیغمبر واپسین خزان زمینم
کیش من
رخوت
اهورای من
اهریمن سیاه نخوت
!بپویید آدم ها
!بپویید
شانه در شانه، دست در دست
بپویید و از غم بگویید
گرد آیید و زانو زنید اهریمن ماتم را
جرعه ای یک بوسه
می گسارم غم در جام
ارزنی یک آغوش
می فشانم مرگ در کام
No comments:
Post a Comment