سخاوتمندانه می بارد
غروب
بر مسلخ سرخ و سرد سینه ام
لیک
بر رخش ابلق امید
می تازد
چه بی تابانه و بی باک می تازد
این واپسین سوار زخمی نور
بر تبار سپاه سیاهی
بر کران بی کران تباهی
می دانم
نیک می دانم
هنگامه کوچ است
آه دریغا
آبستن است تاک سترون سینه ام
بغضی سترگ را
!که نُه نَه، نود ماهه است
!بغض من، کودکم
که می پیچی بر پیچک پر پیچ افکارم
که می خزی بر تاک تابناک رویایم
بنوش شهد شیرین فردا و فرداهایم
...بنوش شهد شیرین فردا و فرداهایم
No comments:
Post a Comment